ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جویبوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیزسفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکندو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببرشکر آن را که دگربار رسیدی به بهارروی جانان طلبی آینه را قابل سازگوش بگشای که بلبل به فغان میگویدگفتی از حافظ ما بوی ریا میآید
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگویدلق آلوده صوفی به می ناب بشویای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجویاز در عیش درآ و به ره عیب مپویبیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجویور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و رویخواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببویآفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
حافظ
نوشته شده توسط خودم در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 18:45 | لینک ثابت |
درباره وب نوشت
از همه رنگ، شهر فرنگی است برای نمایش هر آنچه به نظر خاطراتچی جالب برسد. ثبت می کند برای دل خودش، تا گم نشوند و شاید روزی به دردی بخورد