تبليغاتX
از همه رنگ - حکایت مرد گِل خوار و عطار قند فروش
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
     عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
    مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی  استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من  گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است. 
   عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود. ادامه ماجرا
نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 13:34 | لینک ثابت |
Andisheh Iraniگروه اندیشه ایرانی - Anjomane Tanz انجمن طنز