خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
جمشیدم و رباب قبولم نمی کند
آلوده ام، کسی به پشیزم نمی خرد
بو می دهم، گلاب قبولم نمی کند
از آن طرف به دسته دستم نمی رسد
از این طرف رکاب قبولم نمی کند
میدان فاطمی به مسیرم نمی خورد
میدان انقلاب قبولم نمی کند
از بس سرم پر است ز انواع فکر و ذکر
بالش برای خواب قبولم نمی کند
با اینکه بندبازترین جماعتم
اما خلیل عقاب قبولم نمی کند
ریشم مرا ز موضع تهمت نجات داد
بانوی بدحجاب قبولم نمی کند
ای دل! بخور فلافل اصغر کثیف را
وقتی چلوکباب قبولم نمی کند
جمشیدم و رباب قبولم نمی کند
آلوده ام، کسی به پشیزم نمی خرد
بو می دهم، گلاب قبولم نمی کند
از آن طرف به دسته دستم نمی رسد
از این طرف رکاب قبولم نمی کند
میدان فاطمی به مسیرم نمی خورد
میدان انقلاب قبولم نمی کند
از بس سرم پر است ز انواع فکر و ذکر
بالش برای خواب قبولم نمی کند
با اینکه بندبازترین جماعتم
اما خلیل عقاب قبولم نمی کند
ریشم مرا ز موضع تهمت نجات داد
بانوی بدحجاب قبولم نمی کند
ای دل! بخور فلافل اصغر کثیف را
وقتی چلوکباب قبولم نمی کند
اميد مهدي نژاد : لوح
نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت 23:32 | لینک ثابت |





