امروز شاید باید از باد هوا خورد
با اشتها از ابتدا تا انتها خورد
امروز شاید باید از نو مثل سابق
پیش تمام راستان فی الفور تا خورد
ای کاش می شد اکس ترکاند و هوا رفت
آنقدر پر زد تا به دیوار فضا خورد
یا مثل آن استادمان یک گوشه افتاد
هی شعر گفت و پشت بندش هی دوا خورد
خرسی مرا در رختخوابش دید، جا خورد
آمد مرا یک لقمه چپ سازد، اما
بیچاره را از پشت سر یک اژدها خورد
آن اژدها مثل زمین خواری زمین را
از قطب تا پایینِ خط استوا خورد
ترسید از ترکیب مان رودل بگیرد
آن را جدا، این را جدا، من را جدا خورد
با اشتها از ابتدا تا انتها خورد
امروز شاید باید از نو مثل سابق
پیش تمام راستان فی الفور تا خورد
ای کاش می شد اکس ترکاند و هوا رفت
آنقدر پر زد تا به دیوار فضا خورد
یا مثل آن استادمان یک گوشه افتاد
هی شعر گفت و پشت بندش هی دوا خورد
***
یک شب درون جنگلی خوابیده بودمخرسی مرا در رختخوابش دید، جا خورد
آمد مرا یک لقمه چپ سازد، اما
بیچاره را از پشت سر یک اژدها خورد
آن اژدها مثل زمین خواری زمین را
از قطب تا پایینِ خط استوا خورد
ترسید از ترکیب مان رودل بگیرد
آن را جدا، این را جدا، من را جدا خورد
***
شاید تمام حرفم این باشد، جماعت!
لب تشنه باشی می شود گاهی ربا خورد...
شاعر: اميد مهدي نژاد ، لوح
نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 14:18 | لینک ثابت |




