مادرم توی آشپزخانه نشسته، موهایش را بالای سرش گوجه کرده و توی یک سینی بزرگ سبزی خرد میکند.
پدرم آنقدر خسته بوده که همانجا جلوی تلویزیونِ خاموش خوابش برده و خر و پف میکند.
خواهر کوچکم توی آشپزخانه پیش مادرم نشسته و مادرم همانطور که موهایش را بالای سرش گوجه کرده سبزیها را خرد میکند به خواهرم هم دیکته میگوید.
صدای سرفههای مادربزرگم از آن یکی اتاق میآید.
برادرم زیر نور شمع مشقهایش را مینویسد.
یک نفر توی کوچه در حالیکه زیر لب میخواند نزدیک و دور میشود.
صدای مادرم از آشپزخانه میآید که میگوید: باران.
و احتمالاً خواهرم مینویسد باران.
مادرم میگوید: زندگی.
خواهرم مکثی میکند و میپرسد: مامان زندگی یعنی چی؟
مادرم میگوید: زندگی؟ چی بگم ... خوب ... زندگی یعنی زندگی ... ما هممون داریم زندگی میکنیم دیگه.
خواهرم از این جواب سرسری راضی نشده و دوباره میپرسد: میدونم، معنیش یعنی چی؟
مادرم با بیحوصلگی میگوید: زندگی یعنی همین کاری که الان ما داریم میکنیم.
خواهرم ساکت میشود.
مادرم میگوید: باران.
خواهرم میگوید: اینو که یه بار گفتی!
من دراز کشیدهام و فکر میکنم، واقعاً، زندگی یعنی همین کاری که الان ما داریم میکنیم.
یعنی، مادرم که موهایش را گوجه کرده، سبزی خرد میکند و به خواهرم دیکته میگوید!
یعنی، پدرم که با زیرشلواری راه راهش جلوی تلویزیونِ خاموش خوابیده!
یعنی، صدای سرفههای مادربزرگم از توی آن یکی اتاق!
یعنی، برادرم که روی دفترش خم شده و مشقهایش را مینویسد!
یعنی، آن آقایی که زیر لب میخواند و از زیر پنجرة خانهامان رد میشود!
یعنی ...
یکدفعه برق میآید. تلویزیون روشن میشود. صدای بلند آن پدرم را از خواب بیدار میکند. من از جایم می پرم. صدای تلویزیون را کم میکنم. مادرم از آشپزخانه میگوید: شمعها را هم خاموش کن. من شمعها را هم خاموش میکنم.





