اتوبوسها يكىيكى رفتند و ما مانديم. هيچكسى به استقبالِ ما نيامده بود. عاقبت ديديم يكى از پاترولهاى فرماندهان خالى مانده است. صدايش زديم و بندهخدا آمد و ما را سوار كرد. خودش پرسيد:
ـ مهمانسرا مىرويد يا استاندارى؟
ما از خداخواسته جواب داديم مهمانسرا...
***
چه مهمانسرايى! بگو رباطِ مهمانكش! مهمانسراى ارتشِ زاهدان. از در كه رفتيم تو، اول خيلى تحويلمان گرفتند. قرار بود فرماندِهان ارتش به آن مهمانسرا بيايند، براى همين در بدوِ ورود هر پاترولى را خيلى تحويل مىگرفتند. اما بعد سر و وضعِ غيرِنظامى ما را كه ديدند و «راحتباش» جعفريان را كه شنيدند، فرستادندمان طبقهى بالا. معلوم شد كه اشتباهى آمدهايم، روى درِ هر اتاقى اسامى مهمانان نوشته شده بود: فرماندِه فلان لشكر، رييسِ ستاد، مسؤولِ تبليغاتِ پاىگاه، فرماندهِ نيروى زمينى... با اعتماد به نفسِ بالايى ميانِ اين اسامى دنبالِ اسممان گشتيم و فهميديم كه ول معطليم. از بختِ خوش، وقتِ ناهار بود و براى همين سرمان را انداختيم پايين و رفتيم ناهارخورى. ناهار پلومرغ بود. جعفريان فقط برنج و ماست خورد. گويا با گوشتِ سفيد ميانهاى ندارد. بعد هم برگشتيم همان طبقهى بالا و روى ميزى كه وسطِ راهرو ـ كنارِ اتاقها ـ بود، گعده گرفتيم. هنوز چند دقيقهاى نگذشته بود كه ديديم سربازها و دژبانها دويدند دمِ درِ هر اتاق. از ساكنانِ اتاقها خواستند كه ديدند ما خيلى گول هستيم و عينِ خيالمان نيست، سروانى را آوردند و او به ما تذكر داد كه هر چه زودتر به اتاقمان برويم. از فرصت سنتِ ادبى، آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد. چند دقيقهى بعد يك فرياد كشيد: «امير وارد مىشوند!» همه صاف و صوف، خبردار ايستادند. ما هم انگار آوردمان براى ديدنِ فيلم سينمايى. استكانهاى چاىمان را هورت مىكشيديم و در موردِ ايستادنِ اين بندهخداها نظر مىداديم.
امير وارد شد؛ امير سرتيپ سليمى، فرماندِه ارتش. مردِ خندهرويى بود. به خلافِ خيلى از اين سروانها و ستوانها مىشد در لباسِ غيرِنظامى هم تصورش كرد. ما را كه ديد بندهخدا جا خورد. وسط اين همه احتراماتِ فائقه، پنج ـ شش نفر دورِ ميز نشستهاند و گپ مىزنند و چاى مىخوردند. امير هم از بىخيالى ما خندهاش گرفته بود، برگشت و گفت:
ـ خواهش مىكنم، راحت باشيد، بفرماييد، خيلى خوش آمديد...
بندهخدا او هم نمىدانست چه مىگويد. انگار كه ما ناراحت بوديم، يا مثلاً از جا بلند شده بوديم. نورىزاد عقل كرد و درجا ورودِ امير را خوشآمد گفت و خطر از بيخِ گوشمان گذشت. جعفريان هم گير داده بود به اميربازى. به ما بند كرده بود كه تو هم اميرى، رضا جان! تا من از جا بلند مىشدم فرياد مىكشيد: «امير بلند شد»، «امير چايى آورد»... بگذريم، ديگر لازم نيست بيش از اين پيرامونِ چهگونهگى خروج و به تعبير اصحّ و ادقّ، اخراجمان از مهانسرا چيزى بنويسيم.
***
ساعت حدودِ دو و نيمِ بعد از ظهر بود. ما ـ مهمانانِ رسمى دفتر نشر آثارِ رهبر وابسته به دفترِ مقام معظمِ رهبرى ـ كنارِ خيابان، ولمعطل بوديم. نه جايى داشتيم براى ولو شدن، نه وسيلهاى داشتيم كه دستِ كم شهر را ببينيم... آن وقت من با خوشحالى منتظرِ آن برگهى تايپ شده بودم كه برنامهى سفرِ رهبر را تويش نوشته بودند. انسان اينگونه موارد خفقان مىگيرد و حرف نمىزند، بنابراين حيوانِ ناطق نيست، حيوانِ راجى است؛ حيوانى است اميدوار؛ بيش از حد اميدوار!!! حتا يك بچه گربه هم تو همچه شرايطى مىفهمد كه نبايد اميدوار بود. اين اميد تنها فرقِ انسان و حيوان است.
جعفريان با رييسِ ارشادِ استان آشنا بود. نورىزاد هم با جهادِ استان. اين دو آشنايى به مددِ دو تماسِ تلفنى تبديل شدند به دو نفر اتومبيل! و ما دستِكم توانستيم به جاى يك چهارديوارى به يك چهارچرخه دلخوش كنيم. يكى از پژوها را برداشتيم و با كرمى رفتيم سراغِ ستادِ استقبال كه يحتمل در استاندارى بود. حالا ساعت حدودِ سه بود. بعد از ظهر!
***
كم از نيم ساعتى بعد داخلِ استاندارى بوديم. ستادِ استقبال با كمكِ نيروهاى بومى استان آنجا تشكيل شده بود. شرايطى بود كه در امثال و حكم چنينش توصيف مىكنند كه سگ سيلى مىخورد، گربه طپانچه! يك شيرتوشيرِ عظما. همه مىدويدند. من روى مبلِ گندهاى كه در لابى ورودى بود، لم دادم. روز ميز كنارىام، چند دستگاهِ تلفن و همراه و بىسيم بود و فرستندهى مركزى؛ محلِ فرماندهى ستادِ استقبال. مفت و مجانى شنود مىكردم. «طايفهى فلانى و بهمانى سرِ علم كردنِ داربست در حريمِ هم دعواشان شده است. مأمورِ ريشسفيد بفرستيد. زابلى نباشد!» مسؤول كه عاقل مردى بود، با بىسيمِ ديگرى به شمارهاى فرمان مىداد كه «25 بدو برو محلِ تمركزِ طايفهى فلانىها با 74 صحبت كن.ِ» ديگرى روى خط مىآمد كه «32 هستم. آمبولانسها در كنارِ بيمارستان و مسيرِ استقبال مستقر شدهاند، همه چيز مرتب است.» عاقل مرد نفسِ راحتى مىكشيد. «حاجى بگو جراثقالِ جهاد، آب دستش است زمين بگذارد و بيايد ميدان امام على ...» حاجى مىرفت روى خطِ جراثقال و دستور مىداد. رانندهى جراثقال «به روى چشم» بلندى مىگفت و به نظر مىرسيد كه راه افتاده باشد. عاقلمرد به من نگاهى كرد و به بىسيمها اشاره كرد كه مىبينى ... سر تكان دادم. در همين حين 32 دوباره روى خط آمد و گفت: «حاجى اين آمبولانسها كه مستقر شدهاند، بنزين ندارند!!! بايد كارتِ بنزين براىشان جور كنى...» حاجى غرغركنان تلفن را برداشت و خواست شماره بگيرد كه يكهو تلفنِ كنارى زنگ زد. من فقط صحبتِ حاجى را مىشنيدم «چى؟ چى؟... شما كى هستيد؟... رهگذر؟!... چى شده؟... يكى مانده روى داربستِ فرودگاه و داد مىزند!... يعنى چه! ... خوب با چى رفته بالاى اون خراب شده، با همون بيايد پايين... جراثقال ولش كرده و رفته...»
گوشى تلفن را محكم روى دستگاه گذاشت. بىسيم را برداشت و فرياد كشيد: «43، جراثقال، تو يارو را هوا كردهاى آن بالا به امانِ خدا رفتهاى دنبالِ يلللى تلتللى؟ دق كردم از دستِ شماها!..»
43 خيلى آرام و با طمأنينه گفت: «حاجى خودت گفتى آب دستت است بگذار زمين برو ميدانِ امام على...»
مؤمن در هيچ چارچوبى نمىگنجد... ويقول لقد خولطوا ولقد خالطهم امر عظيم (خطبهى همام، اميرالمؤمنين) و هر كه ايشان را مىنگرد، ديوانه مىپنداردشان، حال آن كه ايشان را امرى عظيم گرفتار كرده است.
اصلاً از نخِ حاجى كلاً آمدم بيرون. كرمى با چند نفرى آشنا بود يا آشنا شده بود. مىگفت ما با آقازادهى رهبر همآهنگ كردهايم. اما هيچ خبرى از ايشان نبود و گويا فردا با رهبر مىآمد. با يك روحانى از اعضاى بيت كلكل مىكرد. درخواستها دو عدد وسيلهى نقليه بود، محلى براى اسكان، گرفتنِ كارت ورود براى جلساتِ مختلف... من كرمى را صدا زدم كه برنامهى تايپ شده فراموشت... كرمى چنان نگاهى به من كرد كه نطقم كور شد بالكل. روحانى اسامى ما را گرفت و روى كاغذى نوشت. گفت إن شاء الله براى فردا همگى همآهنگ هستند و ورودشان بىمشكل خواهد بود. آمينى گفتيم. اما كرمى زرنگتر بود. خواست كه حاجآقا چيزى به دستِ ما بدهد. روحانى ـ حاجآقا حقانى ـ اصرارِ كرمى را كه ديد، برگه را به دستِ همان عاقلمردِ پشتِ بىسيم داد كه اسامى ما را اعلام كند.
«1و2و3و4...76و 77 و... يادداشت كنيد... اين اسامى فردا مجازند كه تردد داشته باشند..»
توى آن شلوغى چهقدر يادداشت كرده باشند، خدا مىداند. اما به هر رو همانگونه كه پيشتر اين حكمت افتاد، انسان حيوانى است اميدوار، بسيار اميدوار. بخت يارِ كرمى بود كه مثلِ من نااميد نبود...
چند دقيقهى بعد دو پاترول به ما دادند و ماه هم پژوى ارشاد را كه رزرو نگه داشته بوديم، مرخص كرديم. محلِ اسكانمان هم مشخص شد. هتلِ آزادى ... اسمِ هتل كه آمد مثلِ بىخانمانها ذوق كرديم. حالا مىتوانستيم دستِ كم لوازممان را جايى بگذاريم. توى پاترولها جاگير شديم. پيش به سوى آزادى؛ هتلِ، آزادى..... و داستان ادامه دارد .... وب نوشت استان خاطرهها




