ماهاتما گاندی میگوید: هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک می سازد:
1-سیاست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانیت
7- عبادت بدون فداکاری
منبع: سفیر لینک
پسر بچه ای بسیار زود عصبانی می شد. پدرش جعبه میخی به او داد و گفت:
هر بار عصبانی شدی،میخی بر دیوار بکوب
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. چند هفته گذشت تا اینکه پسرک به تدریج آموخت که چگونه عصبانیتش را کنترل نماید. کم کم از تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کم شد و پسرک
فهمید که کنترل عصبانیتش ساده تر از کوبیدن میخ به دیوار است.
ماجرا را با به پدر در میان گذاشت. پدرش گفت: از این به بعد هر روز که توانست عصبانیتش را کنترل کند، میخی را از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت و بالاخره زمانی رسید که پسرک همهء میخها را از دیوار بیرون کشیده بود. پدر دست پسر را گرفت و کنار دیوار برد و گفت:
پسرم! کارت را بسیار خوب انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. این دیوار هرگز به حالت سابق خود بر نمی گردد. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی میزنی، آن حرفها ،چنین اثری بر جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل دیگری فرو کنی و بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی تو فایده ای ندارد. آری جای زخم نشسته بر آن دل، همواره باقی است. و بدان که زخم زبان به همان اندازهء زخم چاقو دردناک است.
حکایت را از اینجا اقتباس کردم ولی متن را باز نویسی کردم
روزی كشتي ای در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند
نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر دوی آنها براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
ادامه مطلب
چهار ساله كارشناسي را دو ساله گذرانده بود. از سه دانشگاه مدرك معتبر استانفورد، شيكاكو و نورث وسترن با استفاده از بورس كامل مدرك عالي گرفته بود. باباي ديگر هرگز نتوانسته بود كلاس هشتم را هم به پايان برساند.
هر دو مرد سخت كوش و در كار و زندگي خود پيروز بودند. درآمد هر دو نفر رضايت بخش بود. ولي يكي از آنان در زمينه مالي پيوسته مشكل داشت. باباي ديگر از ثروتمندترين مردان ايالت هاوايي شد. يكي پس از مرگ، دهها ميليون دلار براي خانواده و ديگران به ارث گذاشت. از ديگري تنها صورت حساب هايي به جا ماند كه مي بايست پرداخت شوند.
ادامه مطلب
روی تصویر کلیک کنید
ادامه مطلب
ادامه مطلب
It is all up with him
شتر ديدى , نديدى
You see nothing, You hear nothing
ادامه مطلب
شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود. ادامه ماجرا
کز سنگ خنده خيزد روز وصال ياران
هرکس که ازدواجي يکبار کرده باشد
داند که سخت باشد اين ازدواج آسان
يک مرد لاابالي يک روز جو گرفتش
در زير گوش بنده آهسته گفت اين سان
عشق و صفا و غيره ، مجموعه مراد است
چون قرص اکس باشد ، پس بي خيال قليان
وقتي ز دست يک زن مهري نشسته بر دل
بيرون نمي توان کرد جز با يکي از آنان
با عمه ام بگوييد احوال آب چشمم
تا بلکه آستين را بالا زند بر امان
في الفور يک زن خوب با وضع مادي توپ
پيدا کند اگرچه از زير سنگ دوران
زيبا و خانه دار و هم مطمئن ز هر حيث
نامش شبيه چيزي مانند اين امرسان
رضا رفيع/ج ج
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
ادامه مطلب
One day, a young boy asked his mom.
"Why are you crying?
"Because I'm a woman" she told him.
"I don't understand," he said.
ادامه مطلب
زنان مانند سیب بر روی درخت اند.
بهترین آنها بر بالاترین شاخه درخت قرار دارد.
بیشتر مردان نمی خواهند که به بهترین سیب دست یابند، چون از سقوط از بالای درخت و صدمه دیدن می ترسند.
در عوض آنها سیب های خراب را از روی زمین جمع می کنند ، آنها خوب نیستند ولی دستیابی به آنها ساده است.
سیب های بالای درخت فکر می کنند که دارای مشکلی هستند و حال آنکه آنها بسیار جذاب اند.
آنها تنها می باید منتظر مردی مناسب بمانند، که شجاعت بالا آمدن از درخت و رسیدن به بالای آن را داشته باشد. ترجمه آزاد از خاطراتچی
متن انگلیسی را در ادامه ببینید
ادامه مطلب

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !
از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم !
از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم !
ادامه مطلب
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
ادامه مطلب
هر گاه فکر کرديد که از پس کاری بر نمی آييد
ادامه مطلب

تصویر بالا و سه تصویر بعد از یک منظره ولی در فصل های مختلف گرفته شده است
خلاصه پیام به فارسی:پدری از چهار فرزندش خواست که درختی را توصیف کنند . منتها هرکدام در فصلی به سراغ درخت رفتند.طبیعی است که هر کدام توصیف متفاوتی ارائه کردند و دیگری را تکذیب کردند. ولی در پایان پدر گفت همه شما درست گفتید. باید یاد بگیریم که هیچ پدیده ای را در یک نگاه و با دیدن تنها یک حالت و چهره از ان توصیف نکنیم
ادامه مطلب

نجيب محفوظ رمان نويس مصري در 94 سالگي در 8 شهريور 1385 در گذشت. ولی راستی نجیب محفوظ که بود؟ پدر رمان عرب، اولین مسلمان برنده جایزه نوبل و یا .....؟ روایت ها متفاوت است. برخی او را بخاطر نوشتن رمان هایی وهن آمیز و همنوایی با سلمان رشدی مذمت می کنند و عده ای او را تا عرش برین بالا می برند. ولی براستی نجیب محفوظ که بود؟ چرا وصیت کرد که در مسجد امام حسین بر او نماز بخوانند؟
ادامه مطلب
گفت پيری مر طبيبی را که من
در زحيرم از دماغ خويشتن
گفت از پيريست آن ضعف دماغ
ادامه مطلب
سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ادامه مطلب

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. منبع: احساس عشق

هرگز در پی كسي نباش كه با او زندگي كني،
بدنبال كسي باش كه بدون او نتوانی زندگي كني
سامي يوسف، هنرمند مسلمان ايرانيالاصلي كه اين روزها نغمهةايش هواداران زيادي در جهان پيدا كرده، علاوه بر مسلمانان، غربيها را هم به اعجاب آورده است.هفتهنامه آمريكايي «Time» همزمان با سفر «يوسف» جوان به آمريكا، گزارشي از جايگاه او به دست داده است: حدود پنج هزار عرب در سالن بزرگ، مشغول هلهله و فرياد زدن هستند. آنان به همراه دست زدن، فرياد ميزنند، «سا ـ مي! سا ـ مي!» تا زماني كه چراغ خاموش ميشود و «سامي يوسف» 26 ساله روي سن ميآيد. انگار «الويس پرسلي» وارد شده است، اما او مانند بقيه نميخواند: «آرامش و درود بر تو اي پيامبر خدا»... .
ادامه مطلب
مادرم توی آشپزخانه نشسته، موهایش را بالای سرش گوجه کرده و توی یک سینی بزرگ سبزی خرد میکند.پدرم آنقدر خسته بوده که همانجا جلوی تلویزیونِ خاموش خوابش برده و خر و پف میکند.
ادامه مطلب
استاد طنز نویس خارج نشین ایرانی الف-نبوی با سرودن شعری در پاسخ به علیرضا قزوه ،دین خود را به نیروهای مخلص! اسرائیلی در قتل عام مردم لبنان و فلسطین ادا کرد.
ادامه مطلب
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روی از گردش آسمان در هم نكشیدم مگر وقتی كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع كوفه در آمدم دلتنگ، يكی را ديدم كه پای نداشت. شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی كفشی صبر كردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير كمتر از برگ تره بر خوان است
وان كه را دستگاه و قدرت نيست شلغم پخته مرغ بريان است
( گلستان سعدی: از یک آسمانی)
مادرم برای خودش عمر خوب و درازی داشت
و در آخرین روزهای عمرش کاری جز شکایت کردن نداشت.
انگار قوی بود که با روحیهای تلخ و دردناک، پیرامون بی حاصلی هستیاش آواز میخواند
او هنوز هم با مغز خاکستری و کودکانه خود، از کارهای روزمره ما لذت میبرد
صندلی چرخ دارش را از زندان درد بیرون کشیدم و از میان همسایگان به بیرون هل دادم
اگر چه شادی نا محدود نبود؛ در اطراف او را به گردش بردم، بخشی با علاقه و تا حدی صبورانه اما گاهی هنگامی که در پارک راه میرفتیم و مادری را با کالسکه کودکش کنار استخر آب میدیدم
مثل تصویر آینه در ذهنم نقش میبست که چطور او هم زمانی مرا در اطراف به گردش میبرد.
فن ویس شاعر هلندی
![]()
براي فهرست كامل داستانها «اينجا را ببینید»
ادامه مطلب
نخست، وقتی ديدمش كه به پستی تن می داد تا بلندی يابد.
دوم، آن گاه كه در برابر از پا افتادگان ،می پريد.
سوم، آن گاه كه ميان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را بر گزيد.
چهارم، آن گاه كه گناهی مرتكب شد و با ياد آوری اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه می زنند،خود را دلداری داد.
پنجم، آن گاه كه از ناچاری، تحميل شده ای را پذيرفت و شكيبايی اش را ناشی از توانايی دانست.
ششم، آن گاه كه زشتی چهره ای را نكوهـش كرد، حال آن يكی از نقاب های خودش بود.
هفتم، آن گاه كه آوای ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
(جبران خليل جبران) از وب نوشت یک آسمانی
ادامه مطلب
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
مرحوم عمادالدين حسن برقعی معروف به عماد خراسانی

نمی دانم آیا شما تا بحال نوشته ای از آثار جلال آل احمد را خوانده اید. قلم بسیار شیوا و روانی دارد. نامه جلال آل احمد به جمال زاده را یکی از دوستان قدیم به من معرفی کرد. باور نمی کنید بیش از ده بار این نامه را خواندم و هیچگاه از خواندن آن سیر نشدم.
ادامه مطلب

![]()
اين شعر نامزد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست أفریقایی :
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم When I born, I Black
وقتي بزرگتر شدم، بازهم سياه بودم When I grow up, I Black
ادامه این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
نرم افزار مجموعه كامل رباعيات حكيم عمر خيام نيشابوري ( دریافت کنید: مجانی ،۱.۵ مگابايت)
.jpg)
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت:ایدوست این پیراهن است افسار نیست
گفت : مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت : جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
ادامه مطلب
من از او پرسيدم : دل خوش سيری چند؟ (سهراب سپهری)
” بسیاری مردم شادی های کوچک را بامید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.“









